تبليغاتX
يه وجب وب
     
 

يه وجب وب

 

لیلا هستم فعلا20ساله! حقوق میخونم متخلص به لی لی !
اومدم تاانقدربنویسم که خسته شم
گاهی شادوگاهی غمگین.
دراینجابه روی همه بازه قدمتون روی چشم!
راستی اینجادموکراسی برقراره اجباری برای نظردادن نیست!


l.kardelen@ymail.com

 

پيوند روزانه

upload

smily

 
 
     
 

وای وای من آمده ام!!!

 
سلاااااااااااااااااااااااااام به همهگی خوبید؟چه خبرا؟ دلتون نتنگیده بود واسم؟!!!

کلی حرف دارم واسه نوشتن که حد نداره.

فقط همینو اومدم بگم که لیلا زنده میباشد  

برمیگردم دوباره. . .


شنبه 2 آبان1388 |

 
     
 

آپی به غایت کوتاه!!!

 
سلام دوستای گلم.خوبید؟!

شرمنده م که خیلی طول کشید ولی بایدبه عرضتون برسونم که کامپیوترمون قاطیده وفعلا مقدورنیست برام که یه پست درست حسابی بنویسم. همچنین امتحاناتم هم ازیه طرف داره شروع میشه!!! پس حال وخیم اینجانب رو دریابید و برام دعا کنید.

دوستتون دارم زودی میام.

خداحافظ تا بعد!


چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 |

 
     
 

آپی به غایت طولانی!

 
اول نوشت:ازالان میگم این آپ طویل میباشد ورود افرادبی حوصله ممنوع ازنوع اکیدا"!

سلام دوستای گل وگلابم connie_49.gifخوبیدخوشیدسلامتید؟؟؟

نمیدونم چی شده بودنه حوصله داشتم بیام آپ کنم نه وقت!Whoop De Doo

ازشنبه ی هفته ی گذشته شروع میکنم:صبح رفتم یونی ودوباره کلی به استادعجزولابه کردیم که بابا لااقل سه جلدو بکن دو جلد که بتونیم یه گلی بگیریم به این سرموناما هیهات اصلا گوشش بدهکارنبودوگفت هرکاری بکنید این سه جلدو بایدامتحان بدید من نمیدونم(عقده ای)ما هم که دیدیم فایده نداره سرسنگین نشستیم

یکشنبه:فقط یه کلاس داشتیم ۱۰ تا۱۲.ساعت ۴ هم قرار بود امتحان بدیم بنابراین تو کتابخونه با پریسا تندوتند داشتیم درس میخوندیم که چندتا ازدخترای کلاس اومدن وگفتن خوشگلا بیرون منتظر شمان تا بیاین نظرتونو بگین واسه صحبت با استاد که امتحانو بندازیمش واسه فردا(اونایی که دانشجون میدونن که دانشجوجماعت کلا"اززیرامتحان و درس خوندن در میره اگه نتونه امتحانو حذفش کنه دست کمش سعی میکنه به تعویق بندازه!) جونم براتون بگه ما هم ازخداخواسته دویدیم بیرون دیدیم همهی خوشگلا از اورجینال()گرفته تا مانکن () و خودشیرین() وایسادن فقط ریش سفیدنبود که به احتمال قوی توسلف مشغول تناول بوده!

مارفتیم بالا یعنی من وم ریم وپریسا وتعدادی ازخوشگلا    رسیدیم دم دراتاق استاد،من و مریم نرفتیم تو هرچند من و خودشیرین نماینده های کلاسیم اما به دلایلی روم نشدبرم اول اینکه استادتقریبا"آشنامونه دوم اینکه من خیرسرم عضوانجمن علمی گروهم وکلی دب دبه و کب کبه داریم و هارت و پورت واین حرفاخجالت کشیدم برم بعد بگه فلانی همش ادعای علمش میشه پای عمل که میرسه میادواسه لغو عقب انداختن امتحان این شد که پریسا رو سپر بلا کردیم و فرستادیمش تو میدون وبالاخره موفق شدن استاد و متقاعدکنن.

حالا ما خیلی وقت بودمیونه مون با این اورجینال و مانکن و دارو دسته ش که پنج نفری هستن،شکرآب بوداونروز یه غلطی کردیم باهاشون حرف زدیم من وپریساآقا اینا رو میگی قند تو دلشون آب میشد Cheerleaderمیموناخیلی خوشم میادهی دنبال بهونه میگشتن ما رو به حرف بگیرن من یکی که صورتمو میگرفتم به دیوار و حرف میزدم!کلی توذوقشون زدیم حال کردم

دوشنبه:سرکلاس تفسیرنرفتمهمچنین کلاس تجارت هم نرفتم ونشستم مرورکردمReading a Book بین ظهرامتحان داشتیم خیلی آسون داده بوداصلاتصورنمیکردم انقدرراحت بده عوضش اصلاح کردنش واویلاست ازاوناییه که منتظریه اشتباه جزئیه که نمره کم کنه! حالا سرجلسه ی امتحان بودیم فکرکن من از۴ برگه فقط صفحه ی اول و ۶ـ۷ سطراز صفحه ی دوم رو نوشته بودم که یکی ازخوشگلا برگشت گفت:استادمیشه یه پاسخبرگ دیگه بهم بدید؟! من:Begging خلاصه کلی تضعیف روحیه شدم رفت پی کارش!

۲ تا۴ حقوق جزاداشتیم استادمون داداش کوچیکه ی مدیرگروهمونه و روالش اینه که تا میرسه کلاس اول حضوروغیاب میکنه.اون جلسه رسیدبه اسم من به جای فامیلیم اسم کوچیکمو گفت!!! همه هاج و واج مونده بودیم بعددیدم همه دارن ریزریزمیخندن استادهم که انگارنه انگار!خیلی صمیمی شده!

سه شنبه:سرکلاس فق*ه تط*بیقی کلی آب شدیم ازخجالت والبته ترکیدیم ازخندهبحث نکاح بود آقا یه چیزایی آدم میشنوه که اصلا با عقل سلیم انطباقی نداره!

چهارشنبه:تعطیل بودم خیرسرم اما مگه مامان گذاشت بخوابم؟! گفته بودم یه خانمی هست که میاد تو بعضی کارای خونه کمکمون میکنه؟ مشکل حقوقی پیچیده ای داره باشوهرش هی به من میسپرد که کاری براش بکنم منم که قربون خودم برم!وقت واسه سرخاروندن ندارن چه برسه به حل اختلاف و وکالت و دعاوی حقوقی! خلاصه این چهارشنبه  مامان خانوم ورداشته از خودش باهاش قرارگذاشته که صبح بیا خونمون واسه لیلا توضیح بده مشکلتو ازساعت ۸ این مامان رو اعصاب من بود که که پاشو پاشو تا ساعت ۹ که اون خانمه اومد و من مجبور شدم پاشم دلم میخواست موهامو بکنم ازدست مامان!کلافه صبحانه خوردمو با خانومه حرف زدم تا ۱۲ ظهر سندازدواجشو اینا رو آورد و دیدم و قرارشد بااستادمون مشورت کنم و بهش خبربدممتفکربراش دعا کنید تا مشکلش حل بشه

پنج شنبه :هوافوق العاده طوفانی بود طوفان همراه با گردوغبارشدیدTornadoدرضمن قراربودبریم ار*ومیه آخه دو تا ازعمه هام اونجا زندگی میکنن(محدثه اینا) ما که راه افتادیم بارون گرفت البته نه بارون معمولی داشت گل (با کسره!)میبارید تا برسیم بابا فقط داشت شیشه رو میشست!وضع اونجا هم بهترازتبریزنبود مثل شهرارواح شده بودهمه جا گلی بود و پرازگرد وخاکشب رسیدیم و ازاونجایی که مامان محدثه تبریزبودن بخاطر ختم یکی ازفامیلا محدثه جون شام درست کرده بود و مادستپخت محدثه رو خوردیم خییییییییییییییییییلی خوشمزه شده بود کدبانویی شده واسه خودش Chefکم کم باید بفرستیمش خونه ی شوهر!!!بعدازشام کلی نشستیم و حرف زدیم طفلک صبح آزمون ق*لم چ*ی داشت صبح هم آبشون قطع شده بودآخه همه داشتن ماشین و خونه و کوچه شونو میشستن! عمه بزرگم اینا هم که تهران بودن بنابراین فقط یکی ازعمه هامو تونستیم ببینیم.صبح عمه کوچیکه اینا هم اومدن ار*ومیه.واسه نهار هم قرار بود بریم باغ عمه م اینا کلی خوش گذشت ازدرخت گردو هم بالا رفتیم لباسامون هم خاکی شدن حسابی! با محدثه برده بودیم استکان ها رو بشوریم وداشتیم حرف میزدیم یهو محدثه به جای مرکزپلیس برگشته میگه:پلیس خونه!!!!!!  اولش توجه نکردم ولی بعد که دوزاریم افتاد دلمو گرفتم و انقدرخندیدم! بهش گفتم حتما تو وبلاگم مینویسم برگشته میگه نه تو رو خدا Begging ولی ازاونجایی که بدجنسیم عودکرده نوشتم!

عصراز هم جدا شدیم و برگشتیم خونه تقریبا"آخرای یوز*ارسیف بود که رسیدیم راستی سمیرا با ما نرفته بودآخه جمعه کلاس داشت!

شنبه:صبح مثل جن زده ها ازخواب بیدارشدم که برم یونیاما دیدم اصلا حال ندارم چشام هم بخاطرگرد و خاک اون چندروزبدجوری حساسیت داده بود وقرمزشده بود ومیخاریدChampagneو ازاونجایی که بنده در این ترم ید طولایی پیدا کردم در غیبت ازکلاسها،بنابراین خیلی راحت وجدانمو سربه نیست کردم و خوابیدم که بعداز ۵ دقیقه بابا بیدارم کرد! لازم به ذکره که بگم تو خونه ی ما از همون دوران طفولیت واسه مدرسه نرفتن یا غیبت ازکلاس و مدرسه و دانشگاه بایدعذر کاملا"موجهی داشته باشیم تا پدر محترم اجازه ی استراحت بدنتا چشامو وا کردم ترسید و گفت:چرا اینجوری قرمزشده چشات؟ منم دیدم موقعیت خوبیه بیشتر تمارض کردم و گفتم:اصلا نمیتونم چشامو وا کنم میسوزه میخاره درد میکنه اصلا داره ازحدقه میزنه بیرونgirl_to_take_umbrage2.gif خلاصه کلی تمارض کردم که اجازه بده بمونم خونه!یهو برگشت گفت:پاشو بریم دکتر!connie_caveman-1.gif من: نه بخوابم خوب میشه! بابا:حساسیت با خوابیدن خوب نمیشه پاشو الان زنگ میزنم به دکترت تا وقت ویزیت بگیرم ازش من:باباجون شما برو اداره من اگه خوب نشدم باشه میریم! به زورراضیش کردم که چیزیم نیست وگرفتم خوابیدم تا۱۲ ظهربه مامان هم سپردم که کاریم نداشته باش تا بخوابم!

سجاد رو هم واسه اردو ازطرف مدرسه برده بودن ج*لفا عصری برگشت و واسه مون سوغاتی خریده بود الهی فدات بشم  داداشی چشم آبی منkiss.gif

یکشنبه:بامساعدت مامان بیدارشدم! و در آن واحدهم لباس میپوشیدم هم کتاب میذاشتم تو کیفم!طوری شدکه اصلا وقت نشدصبحانه م رو تو خونه بخورم مامان لقمه گرفت تا منو برسونه توماشین خوردم حتما هم باید جلوچشمش میخوردم آخه بهم اعتمادنداره که آیابعداخواهم خورد یا نه؟! باز با پریسا بدو بدو! ولی خوشبختانه استادتازه رفته بود سرکلاس! وسط کلاس بود که اتود من افتاد رو زمین خوش*رو یکی از خوشگلا پاشد اومد ازرو زمین ورداشت داد بهم(وقتی داشت میومد کتاب خودش افتاد رو زمین طفلک!)آقا این بی جنبه های کلاس هرهر کرکرشون شروع شد که آهان مبارکه و فلان! منو میگی دلم میخواست کله ی اونهمه آدمو یه جا بکنم! چقدراینا نفهمن آخه؟یعنی چی؟خلاصه گیردادن شروع شد!کلا"یکشنبه من اصلا رو شانس نبودم.

دوشنبه:کلاس تفسیر فریده هی ور ور ور حرف میزد منم به حرف گرفته بود انقدرادامه داد که آخرش استاد شاکی شد آخ که من چقدردوست دارم این فریده  رو لهش کنم!hysteric.gif

پ.ن۱:بخدا من ازترم اول سابقه ی تاخیر و غیبت نداشتم اما نمیدونم این ترم چه مرگمه!Whoop De Doo

پ.ن۲:دیروز داشتیم تو خونه ازخواننده ها حرف میزدیم تا اینکه بحث رسید به سا*سی مانکن،مامان برگشته میگه:چی ساسی منقل؟! ما: ماااااااااااااااااماااااااااااااااااااااان!

پ.ن۳:کامی قاطی کرده و این آپ رو طی مراحلی و با مکافات فراوان نوشتم لطفا"درحفظ و نگهداری آن کوشا باشید!

پ.ن۴:یه عمره دنبال دلت دلم نفس نفس زده!

بای بای تا بعد!


چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 |

 
     
 

بهار یعنی این!

 
سلامی به طراوت برف بهاری!Weather Man بله درسته! ما الان در چله ی بهارقرارداریم اما پالتو و پوتین میپوشیم وسردمان است درحالیکه تا زانو برف آمده است!(تا زانو هم که نه یه کمی غلو نمودیم)

روزدوشنبه ساعت ۵:۳۰ عصرکه کلاسمون تمومید داشتیم با پر*یسا برمیگشتیم یهو یه برفی بارید که توزمستون امسال سابقه نداشت.آخه این هوای دمدمی ت*ب*ر*ی*ز جوریه که هیچ طوری نمیشه بهش اعتمادکردصبح آفتاب داشت چشم و چالمونو درمیاورد بنابراین کتی چیزی نپوشیدیم ولی عصر پدرمون دراومد آدم برفی شده بودیم تا برسیم خونه واین شدکه اینجانب سرمایی خوردم تپل!وگلوم دردمیکنهWhoop De Doo

آخ که جاتون خالی این عروسیه دخترعموی ما خیلی خوش گذشتCheerleaderجونم براتون بگه که:روزیکشنبه من تا ساعت ۴:۳۰کلاس داشتم اما کلاس بعدازظهری رونموندم و برگشتم خونه حموم هم نرفته بودم تازه!ساعت یک بودکه همچنان توخیابونا ویلون بودم آخه این شانس گرانقدرمن درمواقع لازمه،مرضش عودمیکنه و خلاصه واسم حسابی مایه میذارهDoggyواونروزچون من عجله داشتم تاکسی گیرم نمی یومد.بعد ازمدتی بالاخره سروکله ی یه تاکسی پیداشدو اینجانب رسیدم منزل!بدو بدو رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون تامن نمازمو بزنم به کمرم! سمیراآماده شدبره آرایشگاه که محدثه ونفیسه جون اومدن نفیسه موند که بامن بره ما هم بعد سمیرا اینا رفتیم.مامان اینا هم رفتن عقدکنون وقرار بود۴:۳۰ بابا بیاد دنبالمون مارو هم ببره تالار.اول کارسمیرا تموم شدبعد نفیسه که اینا رفتن خونه حاضر شن ومن ومحدثه موندیم آخر تازه دستم هم سوخت آخه خوردبه سشوار و کباب شدنمونه ی بارز بکش،خوشگلم کن بود!ساعت ۴:۴۵ بودکه ما کاملا تموم شدیم وبابا بردمون خونه .حالا اینجاش جالبه:بابانشسته رو مبل روبروی اتاقها ویه ظرف تخمه هم جلوشه! وما داریم مثل مرغ پر کنده این ور و اونور میدوییمازاین اتاق به اون اتاق دوباره ازاون اتاق به این اتاق ودوباره بالعکس!این وسط بابا آی به ما میخندید آی میخندیدحالا کنارلباس محدثه یه کراوات هم بود ،محدثه که لباسشو پوشیدسمیرا برگشت جدی گفت:کراواتتو نمیبندی؟سوال محدثه:مال من نیست که،مال بابامه! آقا تو اون هاگیر واگیر ما نقش زمین شدیم ریسه رفتیم ازخنده!طفلک حق داشت آخه همرنگ لباس محدثه بود!

بالاخره ما یکساعت بعدعروسی رسیدیم تالار!بماند که تا مابرسیم مامان و عمه ها چقدرزنگیدنCell Phone

ازوقتی رسیدیم رقصیدیم تا آخرعروسی!(ندید بدید هم خودتی!)بعدشم که رفتیم واسه شام و از اونجا هم افتادیم دنبال ماشین عروس وبوق بوق کردیم !مادخترا تو یه ماشین بودیم وحسابی حال داد! تو اون سرما پنجره ها رو هم وا کرده بودیم و یخیدیم اساسی!رسیدیم خونه و مردا رقصیدن و کیک رو خوردیم و برگشتیم خونه هامون .من بدخت هم که دوشنبه(فردای عروسی)کلاس داشتم ساعت ۸:۳۰خودشم چی؟ تفسیر

دوشنبه:صبح ساعت ۶:۳۰ با مکافات فراوان بیدارشدمو سلانه سلانه رفتم دانشگاهconnie_caveman-1.gif ساعت اول بد نبود اما کلاس حقوق تجارت به کلی منگ بودم!دریغ ازیه کلمه اگه من تو این جلسه فهمیدم!ظهرنهار خوردیم و یه خورده توکتابخونه استراحت کردیم و ساعت ۲ رفتیم سرکلاس حقوق ج*زا.استاد تارسید شروع کرد به درس پرسیدنو این شد که همون اول کلاس خوابم پرید!اما کلاس آخری(زبان تخصصی)قبل اینکه استادبیاد تو کلاس بودیم چندتا ازخوشگلا هم حضورسبز()داشتن یهودیدم از ردیف دوم یه چیزی پرت شد روم !چشمتون روز بد نبینه یکی ازدخترا یه کرم لزج و چندش آور ژله ای مصنوعی پرتاب کرد رو من یک عدد جیغ بنفش کشیدم که مو به تن همه سیخ شد پشت بندشم پاشدم دویدم پریسا هم دنبال من خلاصه خیلی ترسیدمscare2.gif این خوشگلا رو میگی؟اول تعجب کردن بعدش چون جرات ندارن بزنن زیر خنده،بیرون رفتن رو به موندن ترجیح دادن!

سر کلاس این چشای من مگه بازمیشدن؟هیچ چی هم ننوشته بودم!هی خداخدا کردم ازمن نپرسهکه ۵ دقیقه مونده به آخرکلاس ازم پرسید(ازمواردیه که شانسم گل میکاره دسته دسته)!

سه شنبه:باز من و پریسا دیرمون شده بود وهمراه استادرفتیم سرکلاسکلاس بعدازظهر حقوق مدنی بود استادکه اومد دست کردم تو کیفم کتابمو بردارم دیدم جای حقوق مدنی،آئین دادرسی مدنی آوردم!آی حرص خوردم

***دیروز تولدسمیرابود آبجی کوچولوی من تولدت مبارک خانوم خوشگلهBirthday Party ازخدا میخوام به همه ی آرزوهات برسی و موفق باشی خانوم دکتر!

پ.ن:یکشنبه جلد اول آئین دادرسی رو امتحان دارم واقعا نیازمنددعاتونم واسه من وهمکلاسیام دعا کنید

پ.ن:دلم رو شکستی جوری که دیگه هیچوقت هیچوقت نمیبخشمت.اصلا دیگه دوست ندارم.اما مهمه برام که چی به سرت میاد.

پ.ن:آیا من این ترم جان سالم به در خواهم برد یا مشروط خواهم شد؟!

پ.ن:فردا تولدوسالگردازدواج پریسا جونه دوست عزیزم.امیدوارم سالهای سال زنده باشی کنارهمسرت و خوشبختی آرزوی منه برای شما

پ.ن:دلم میخواداین خوشگل اورجینالو لهش کنم اساسی چرا من اینهمه از این بشربدم میاد؟!

پ.ن:دلم بدجور هوای مکه و مدینه رو کرده خداجونم اگه لایقیم دوباره قسمتمون کن.

پ.ن:دلم میخوادجایی برم که هیشکی نباشه اونوقت انقدر داد بکشم . . .

پ.ن:گوش شیطون کرمیخوام شروع کنم واسه ارشد درس بخونم!(خسته نباشم کلا")

پ.ن:این ریش سفیدبدجور داره به پر و پام میپیچه !خدا میدونه کی لهش میکنم!

پ.ن:سوگندجون وبلاگت فیلترشده برام!دلیل نیومدنم همینه! یه کاری بکن!

خداجونم  عاشقتم بیشترازقبل.وقتی میبینم هنوزم صدامو میشنوی و هوامو داری،اشک تو چشام حلقه میزنه!

مهربون بی همتای من ممنوم بخاطراینکه لذت بودن با تو رو هنوز احساس میکنم!

کلی حرف در گوشی باهات دارم که مطمئنم مثل همیشه گوش میدی و پا به پام اشک میریزی!

خداجونم تو خیلی خوبی!


چهارشنبه 26 فروردین1388 |

 
     
 

خداحافظ تعطیلات!

 
بعدا نوشت:اشتباهات تایپی اصلاح شد،شرمنده م آخه با عجله تو دانشگاه نوشته بودم!

سلام به همه ی دوستان خوب ومهربونمFlowerخوبیدالحمدلله؟!

به سلامتی مامان و بابای خوشگلم اومدنYahروزجمعه ۱۴ فروردین ساعت ۸:۳۰ صبح رسیدن ت*ب*ر*ی*ز.همه رفتن پیشواز جز من و مامان بزرگم و الهه(عروس خالم).این الهه هم کلا از بیخ فارسه و به قول معروف بچه ناف تهرانه واصلا ترکی بلدنیست تو این دوروزی که خونه ی ما بودن سه کیلو وزن کم کردم!!!میگفتم ،حالا من تو هول و ولام که صبحانه حاضرکنم اونم میگه کمکت کنم؟ منم حسابی رودروایسی دارم باهاش گفتم نه الهه جون الان تموم میشه کاری ندارم(جون عمه م) دویدم پایین زغال(ذغال!!!)گذاشتم رو گاز واسه اسپنددیدم عمه کوچیکه و آقاشون با امیرعلی(پسرشون)اومدن و گوسفندقربونی که بابا سفارشیده بودآوردنجونم براتون بگه اومدن وصبحانه خورده شد وبعدشم محدثه اینا اومدن وبساط نهار رو با عمه هاحاضرکردیم تا درست بشه رفتیم سراغ درست کردن سالاد مهمونی شام البته کاهو و وسایل دیگه شو ازشب آماده کرده بودیمکلی گفتیم وخندیدیم تا ساعت شد۴عصرکم کم مهمونا اومدن واقعا از کت و کول افتادیمفکر کن منم فردای مهمونی کلاس دارم از ۸ صبحBeggingودرسی هست که اگه نرم یادنمیگیرمHangingوازفرط خستگی همه ی تنم دردمیکنهواین شدکه خواب موندم و نرفتم

حالا یه ماجرا براتون بگم:تقریبادو سه روزقبل ازبرگشتن مامان اینا داشتم میرفتم بیرون یه خورده وسایل شوینده بگیرم مامان بزرگم گفت قرصای پادردم تموم شده سرراهت واسم بگیر منم گفتم باشه داروخانه ای که معمولا ازاونجا خرید میکنیم بسته بود وتا ساعت ۴ بازنمیکردWhoop De Dooمجبورشدم برم یه جای دیگه.رفتم تو داروخانه پشت سرمن یه آقا اومدداخل نمیدونم چه حکمتی درکاربودکه کارش زودترازمن تموم شد!!!Whoop De Dooو رفت منم داروهارو گرفتم شد۶۵۰ تومن پول خرد فقط ۶۰۰تومن داشتمبه دکتره که جوون هم بودگفتم پول خردم کمه شمالطفا دو تومنی رو خردکنیدgirl_impossible.gif گفت عیب ندار ه همون خرده رو بدید اول وآخرتون نیست که ازاینجا خریدمیکنید  گفتم: نه نمیشه Whoop De Doo هی ازمن اصرار هی ازاون انکار که آخرش من راضی شدم البته مجبورشدمدرهمین اثنا یه آقای دیگه اومد داخل ومنم که کارم تموم شده بود اومدم بیرون اما احساس کردم دکتره داره یه جوری مرموز نگاه میکنهعصرباسجاد اومدیم بیرون تا هله هوله بخریمآخه فیلم گرفته بودیم،که یهو یادم افتاد ۵۰ تومن بدهکارم جلوداروخانه نگه داشتم واول خواستم بدم سجادببره بعد گفتم شایدنشناسه وفکرکنه من نبردم خودم پیاده شدم ورفتم که ایکاش قلم پام میشکست و نمیرفتم!!!دیدم یه خانمه داخله که وقتی من رفتم کارش تموم شدورفت و من موندم و دکی!!!!! پول رو گذاشتم اونجاو گفتم شرمنده ببخشیدکه دیر شدگفت:حالا چه عجله ای بود ،گفتم :خلاصه معذرت میخوامWhoop De Dooگفتم و خواستم بیام بیرون که گفت:ببخشیدخانم یه لحظه!

شوکه شدم گفتم بله؟ با کمال پررویی برگشته میگه:میشه شماره ی منو داشته باشید تا بیشترباهم آشنا بشیم؟! منو میگی شده بودم مثل لبو دستام یخ کرده بود با عصبانیت گفتم نخیر لزومی نداره

بیچاره خودشم خیلی هول کرده بود اینو که گفتم بدترشدscare2.gif و گفت:صبح میخواستم بهتون بگم اما نشدsad.gif من بیشترعصبی شدم گفتم شما هرکی میاد اینجا همین پیشنهادو بهش میدید؟ زبونش قفل شده بود بریده بریده گفت:نه بخدا از متانت و رفتارتون خیلی خوشم اومد واسه همین وگرنه من از اون پسرایی که شما میشناسیدنیستمRuminate  گفتم:منم ازدخترایی که شما فکرمیکنید نیستم اینو گفتم و داشتم میومدم بیرون که گفت:مطمئنید که نمیخواید پیشنهاد منو قبول کنید؟ بلند گفتم:صد در صد واومدم بیرون  تا بیام سوار ماشین بشم ازپشت پنجره نگاه میکرد خلاصه تا برسیم خونه یخ دستام هنوز وا نشده بود به سمیرا گفتم کلی خندید ومسخره م کرد!!! واز اون روز همش خانم دکتر صدام میکنه میمونWhoop De Dooبه مامان هم گفتم کلی خندید بهم!

طوری شدکه اگه مجبورباشم چیزی ازداروخونه بخرم ومثل اونروز جایی بازنباشه دیگه نمیتونم برم اونجا

بگذریم.همونطورکه گفتم شنبه ازفرط خستگی نرفتم یونی وحسابی خوابیدم عوضش عصر سمیرا کلاس بود سجاد هم خواب بود که مهمون اومد باز، ومن مجبور شدم به تنهایی پذیرایی کنم  این مامان و بابای منم مگه ول کنن؟!یه چیزی رو باید هفتاد بار واسه مهمون تعارف کنی اونوقت دیگه به فکر بدبختی که ظرف میوه وشیرینی تو دستشه نیستن که

روزیکشنبه طبق معمول دیر پاشدم و دیررسیدم سرکلاسوقتی هم که برگشتم خونه دوباره گرفتم خوابیدمامروز هم سر کلاس تفسیردیررسیدم البته نه به خاطرتنبلی بلکه به دلیل اینکه این سرویسای مزخرف دیراومدناستاد حقوق تجارت هم نیومده و این شد که من ازفرصت سوءاستفاده کنم وبیام پستمو تکمیل کنم

*به دو تا بازی دعوت شدم ومیخوام تو این پست بنویسم:

قوانین زندگی:

۱)با خدا رفیق باش و همیشه شکرش کن حتی به خاطر نداده هاش

۲)نذاروجدانت بخوابه چون همه چی رو باخودش میبره حتی ایمان و عقل رو

۳)برای مطرح کردن خودت دیگران رو خراب نکن !

۴)قدرشناس باش حتی دربرابرچیزای خیلی خیلی خیلی کوچیک.

۵)رازدلت رو به هرکسی نگو و خودت هم رازدارخوبی باش

۶)زمان درمان دردهاییه که هیچ دارو و تئوری ای نمیتونه حلشون کنه پس دراین مواقع بیخودی به آب وآتیش نزن!

۷)فکرنکن همیشه حق با توئه!


 افتخارات من:

۱)ازپنج ماهگی دندون درآوردم و از شش ماهگی راه رفتم و حرف زدم!!!

۲)دوسالگی شعرای چندتا کتاب (شعرای بچه گانه)رو حفظ بودم!

۳)برخلاف اکثربچه ها ازتاریکی نمیترسیدم والبته نمیترسم

۴)یه بارموقعی که سمیرا دو ماهه بود و داشت گریه میکرد واسه ساکت کردنش هرچی قندتو قندون بود تو دهنش پرکرده بودم البته اونم خیلی ساکت شد!!!

۵)تاحالا تو ریاضی ۲۰ نگرفتم!

۶)هیچ غذایی نیست که من ازش خوشم نیاد

۷)برخلاف اکثرخانما ودخترا دوست دارم شوهرم کچل باشه!!!

۸)درمواقع ضروری ترفندهای خیلی مفیدی به ذهنم خطورمیکنه

۹)خیلی تندراه میرم طوری که داد همه ی دوستام دراومده ومجبورن پشت سرم بدوند مخصوصا وقتایی که خیلی عجله دارم

۱۰)تو فامیل اولین کسی هستم که بدون پشت کنکور موندن،وارددانشگاه شدم

۱۱)وقتی باکسی حرفم بشه بیشتراز دو دقیقه نمیتونم باهاش قهرکنم مگراینکه موضوع خیییییییییییییییلی جدی باشه.

۱۲)همه میگن بارزترین صفتم مهربونی و مغروربودنه!

۱۳)میگن یه مردادماهی تمام عیارم!

۱۴)بااینکه بزرگ شدم اما خییلی عروسک دوست دارم!

۱۵)اگه هرروزبه جای غذا لواشک وتمرهندی بهم بدن با کمال میل قبول میکنم!!!

۱۶)طلا دوست ندارم اما تا دلت بخواد زلم زیمبو دوست دارم!!!

۱۷)فوری متوجه سوتی دیگران میشم!

۱۸)تا حالا هیچ جا غلط املایی نداشتم وهمیشه نمره ی دیکته م ۲۰ بود!

۱۹)وقتی معلم موضوع انشامیگفت واسه جلسه ی بعدی،همونجا انشامومینوشتم البته به بهترین صورت و حتی برای بقیه ی بچه ها هم مینوشتم(فقط دوسه باربراشون نوشتم تاتنبل بارنیان!!!!)

۲۰)درعرض یک ماه خط خرچنگ غورباغه مو طوری بهبود دادم که همه کفیدن!

۲۱)۷ ساله همه ی ناخنامو یه جا باهم کوتاه نکردم!!!

۲۲)هیچ وقت تمرینای ریاضی مو حل نمیکردم و ازدفتر دوستام کپی میکردم!!!(سر همین،یه بار به دفتر مدرسه مشرف شدم!)

۲۳)حس ششم خیلی قوی ای دارم!

۲۴)احساساتم فوری جریحه دارمیشه!

۲۵)دلم واسه همه میسوزه!

۲۶)جنبه ی شوخیم صفر مطلقه!!!

۲۷)تو جواب دادن کم نمیارم!

۲۸)بعضی حرفام تبدیل به ضرب المثل شدن(ضرب المثل خانوادگی)!

۲۹)ازفیلم هندی متنفرم!

۳۰)کادو دادن رو بیشتراز کادو گرفتن دوست دارم!

 


دوشنبه 17 فروردین1388 |

 
     
 

قاطی پاطی!!!

 
سلام به همگیBalloonsسال نو مبارک صدسال به ازاین سالهاGet Well

خیلی حرفا و چیزها هست که بایدبتعریفم اما مثل یه کلاف سردرگم موندم ازکجاش شروع کنمRuminateخوب میرم ازروزسال تحویل بگم تاامروز .

صبح جمعه با مساعدت مامان ازخواب پاشدم البته پا شدیم بدو بدو کارایی که عقب مونده بودن انجام دادیمبعدش باباومامان رفتن واسه خرید بعضی ازوسایلی که مونده بودنمنم جاروکشیدموبعدش نوبتی همگی دوش گرفتیمconnie_36.gifوبعدشم که سال تحویل شدوکلی ذوقیدیمYattaیادم رفت بگم روزقبل ازسال تحویل ساعت ۱۲:۳۰ بامدادسعید(پسرعموم)زنگ زدبه گوشیم گفت خونه اید؟Cell Phoneگفتم آره چطورمگه؟گفت تا نیم ساعت دیگه داریم میایم اونجامن:تعجب

ما هم که کلا قاطی پاطی بابا وسجادتو پارکینگ بودن داشتن اونجا رو میشستن مامان هم که قربونش برم دست ازسابیدن سرویسا برنمیداشت سمیرا هم داشت فیزیک مینوشت(به خاطررفتن به عروسی یه جلسه کلاس نرفت وهمین یه جلسه کارشو ساخته)من بدبخت هم داشتم مرغایی که باباگرفته بودباچندش فراوان تمیزمیکردمتو این گیرودار هم که سعیدزنگید بدترقاطی کردیمWhoop De Dooمن فکرکردم سرکاریه آخه این پسرعموهای من بعیدنیست ازشونsms دادم که شوخی نکن حوصله ندارماگفت نه بابا داریم میایمساعت شدیک نصفه شب اینانیومدن اینبارsms دادم که :سعید من سنی بوغاجاغام واسه ترجمه به دیکشنری مراجعه نمایید(به خاطرگل روی دوستام ترجمه ش میکنم:سعیدمن تو رو خفه ت میکنم )که دیدم یهو درزدن واومدن عیددیدنی البته پیشاپیشآخه میخواستن برن مسافرت.

روزاول عید هم مهمون داشتیم هم مهمون رفتیموقراربودکه روزدوم خونه باشیم تا فامیلا وآشناهابیان واسه دیدن مامان وبابا دیگه تو این یه روزپدرمون دراومدهرکی شنیده بودکه مامان اینامیخوان برن اومده بودشب خاله مامان باپسروعروسش ودخترش اومده بودن باباوپسرخاله ی مامان رومبل نشسته بودن وشیکم هردوشون آویزون شده بودوما هم داشتیم بهشون میخندیدیم که یهومامان بزرگم گیرسه پیچ دادکه چی؟که پاشو واسه شون اسپند دودکن!!!!!!! حالااین پسرخاله ی مامان موزبرداشته بودوداشت پوست میکندبخوره که یه تیکه ی بزرگش افتادروزمین منم که داشتم میترکیدم اماخودموکنترل کردم میدونستم سمیراهم وضعیتی مشابه من داره و کبودشده ازبس خودشوکنترل کردهسبز!کم کم  به زحمت نیشموجمع میکردم که یهویه تیکه ی دیگه ازموز شالاپی افتادرو زمین وای دیگه هیچ جورنمیشددهنموببندمبرگشتم طرف سمیراچشم تو چشم افتادیم نه من تونستم نخندم نه اون خلاصه ضایع بازاری بود که نگو تازه خاله هم دیدکه داریم میخندیمبدبختی منم اینه که نه میتونم جلوی خنده مو بگیرم نه گریه مو.

روزسوم بانسرین رفتیم عروسی البته مامانامون دعوت بودن امانتونستن برن وما رفتیمCheerleaderیکی ازتالارهای شیک تبریزبود شیرین بردما رو رسوند البته نزدیک خونمون بود درعرض سه چهاردقیقه رسیدیمGeminiهیشکی رونمیشناختیم جز دو سه نفرآرایش عروس که اصلاقشنگ نبودWhoop De Dooولی لباسش خوشگل بوددامادهم به چشم برادری بد نبودشبیه حسام نواب صفوی بودهردوتاشون با هم آذری رقصیدنYah Yahدهن همه دومتروامونده بودخیلی خوشگل رقصیدن هم سنتی بود هم به دل مینشست چیه میان دانس میکنن اصلا خوشم نمیاد خیلی مسخره ست بازبلدباشن یه چیزی .اونروزیعنی سوم ما ساعت چهارونیم صبح خوابیدیم الان میگم چرا:۱)مهمون داشتیم ازشهرستان که ساعت ۱:۳۰ رفتن۲)قبل عیدیه یخچال سفارش داده بودیم که میمونا آوردنشو انقدر کشش دادن که کشید به سوم فروردین وما مشغول جابه جایی اون شدیم ویخچال قدیمی ها رو بردیم بالا

وقتی مامان داشت وسایلشونوحاضرمیکرد بغضم گرفته بود یه بغض غریبدرسته باراول نبودکه داشتن مسافرت راه دورمیرفتن اماخوب هرچیزی هم تبدیل به عادت بشه به این یه موردنمیشه عادت کرد

روزچهارم بعداینکه همه اومدن وصبحانه خوردیم،پا شدیم رفتیم فرودگاههوا هم ابری بود شدیدThunderبابا گفت:جون میده پروازما رو کنسل کنهساعت ۹:۳۰رسیدیم فرودگاه کلی منتظرشدیم تا اینکه بلیط ها رو دادن پرواز۱:۳۰ بودTrooper Pumping Gasکه یهو یه طوفانی شروع شد بیا وببین واین شدکه پیش بینی ددی جون درست ازآب دراومدوپروازکنسل گشتWhoop De Dooوبرگشتیم خونه بااعصابهایی له شدهگرفتیم خوابیدیم تا ۷عصر چون کلاکمبودخواب داشتیمتازه نمازظهرهمه مونم قضاگشتWhoop De Dooتا شب بابا ۷۰ جازنگ زد اما مگه جواب درست حسابی به آدم میدن دراین مواقع؟!Whoop De Dooصبحش بابارفت اداره ی حج وزیارت و با عرض پوزش دهن همه شونوسرویس نمودYattaمیگفت رئیس لام تا کام حرف نمیزد سرشوگرفته بودپائین وفقط گوش میکردحالاقبلش پشت تلفن هم میگفت واین دل گر گرفته ی من آی خنک میشدآی خنک میشدYah

روزپنجم ساعت ۱۲ ظهر قرارشدکه زمینی برنکلافهرفتیم ترمینال البته سمیراپیش مامان بزرگم موندموقع خداحافظی گریه کردgirl_cray2.gif بغض سمج منم ترکونداما سعی میکردم هیشکی اشکامونبینهراهیشون کردیم امااینباراشک امونم ندادوبین اون همه آدم گریه کردم(همین الانم همینجوراشکام سرازیره)اوناکه رفتن من وسجادهم برگشتیم امابنزین نداشتیم رفتیم زدیم واومدیم خونه تو راه سجادهی میگفت:آبرومو بردیگفتم:چرا؟Ruminateگفت:چرا هی مثل بچه بین اونهمه آدم گریه کردی؟آبروم رفت بچه نه نه!من: نمیدونم این جماعت ذکورچرااینقدربی احساس و سنگدلن؟!

جونم براتون بگه ازروزی که مامان اینارفتن مایه خواب درست حسابی نکردیمکلی کارریخته بودرو سرم که اگه بگم خیلی طولانی میشه آخریش همین پریروزبودکه ۶کیسه برنج رو دونفری باسمیراپاک کردیماینم بگم که یه نفرهست که میادکارامونوانجام میده اما من یک دنده افتادم رودنده ی لجم وگفتم لازم نیست بیادخودمون پاک میکنیم هی ازمامان بزرگم اصرارکه زنگ بزن بیاد هی ازمن انکارکه نخیر مگه خومون اینجورییم که غریبه بیادکار ما رو بکنه ازصبح پریروزآوردیم ومشغول شدیم به پاک کردن برنجا اولاش زیادبدنبوداماکم کم که عصرشد چشام داشت سیاهی میرفت البته چشامونBeggingBeggingساعت ۲:۳۰نصفه شب موفق شدیم تموم کنیم Geminiو بیهوش شیم زنداییم(همون که همسایه مونن)زنگ زدواسه دیروزدعوتمون کردبرای شام .

دیروز دایی کوچیکه باعیال محترمه ودخملش ازتهران اومدنوما رو ازخواب بیدارکردن!نهارمهمون ما بودن ومن دست به کار پخت و پز شدم

خوب دیگه طولانی شد بقیه ش بمونه واسه فردابای بای


دوشنبه 10 فروردین1388 |

 
     
 

صدای پای بهار

 
بعدا نوشت:آقا شهاب ومحمدعلی وبتون همچنان فیلتره برام  یه تدبیری بیندیشید آخه

سلام سلامخوبیدهمگی؟

بهارداره میاد صداشومیشنوید؟ سال داره نومیشه.

خدایادراین سال جدیداتفاقات خوب وسلامتی برای همه ی بنده هات مقررفرما

ماکه امسال هیچ جانمیریمکلافه لااقل تهران هم نمیریم آخهههههههههههههههههههه

دیروز که چهارشنبه سوری بود بازصدای بمب و نارنجک وازاین چیزا به راه بود ماهرسال توکوچه ی خودمون باهمسایه ها که یکیشونم داییم ایناهستن  به همراه عموم ایناوعمه هام مراسم چهارشنبه سوری برپامیکنیم!Cheerleader البته به صورت کاملاهموژنیزه چندتاسیگارت و فیزا و سوتی وفشفشه و  . . .منفجرمیکنیم و دلمان خنک میشودبسی بعدشم بابا ایناآتیش روشن میکنن و به رسم نیاکانمان ازروی آتیش میپریم و دیروزامابرخلاف هرسال زیادجالب نبودآخه داییم اینا رفتن تهران هواهم سردبود سمیرارفت بیرون مامان هم گیرداده بودکه پاشوتو هم برو امامن اصلاحوصله نداشتم نمازم هم مونده بود زودی خوندم و لباس پوشیدم مامان هم شامو حاضرکرد ورفتیم سجادوبابا هم بیرون بودن عمه ها وعموایناهم اومدن البته من خیلی دیررفتم درحدیه ربعاماموفق شدم دوتافیزا بترکونمکلی ذوقیدم خلاصه که جالب نبود نسرین(دخترداییم)smsفرستادکه عوض ماهم ازرو آتیش بپریدمنم گفتم جاتون خالی اصلاخوش نگذشت!

مامان اینادوباره رفتن تهران واسه مراسم چهلم پسرخاله ش دلم واسه بچه هاش خیلی میسوزهگریه خدابهشون صبربده

راستی اونروزکه گفتم میریم عروسی،رفتیم وبسی خوش گذشت اماعروسیش بالای ۱۸ سال بودکلی شرمنده شدیماین عروس دامادهم خیلی بیجنبه نبابازشته این کارا رو جلوروی بچه های مردم میکنن زشته خوب بدآموزی داره تازه کفش پاشنه بلندپوشیده بودم تمام استخونای پاهام دردمیکننآخه من اصلا جزکفش sport یاپاشنه تخت نمیپوشم بدبختی اینجاس که امسال واسه عید مامانم دیگه نذاشت sport بگیرم مجبورم کردپاشنه داربخرم البته پاشنه هاش زیادبلندنیستولی راه رفتن بااونامکافات داره

یه هفته ست تعطیل شدم دریغ ازیه کلمه درس خوندننمیدونم وقتم چه جوری میگذره تا میجنبم میبینم شب شده و خوابم میادخمیازه

 یه ماكاروني اي درست کردم محشر36_1_51.gifChef خیییییییلی خوشمزه شده قیافه ش که خوشمزه مینماید

دوساعت پیش به مامان زنگ زدم نزدیکای قزوین بودن گفت مامان بزرگ عزییییزم هم داره باهاشون میادالهی قربونش برم دلم واسش یه ذره شدهمامان ايناكه برن اون پيش ما مي مونه

اين وبلاگ واسه من مثل خيلي هاي ديگه حكم دفترچه ي خاطرات رو داره واسه همين هراتفاق ريزو درشتي كه برام بيفته اينجامينويسم (البته بعضي موارد رو نه) و شايدخيلي ازنوشته هام به نظرخيلي ها بي معني ويا غيرضروري باشه اما من اينطورفكرنميكنم  پس پيش خودتون نگيداين ديگه كيه همه چي رو مينويسه و ازاين حرفا

.

.

.

پ.ن:خدا به دادم برسه اگه قبض تلفنم بياد بسي شرمگين خواهم شد درسته كه بابا هيچ چي نميگه اما چشم سفيدي هم حدي داره

پ.ن:من نميدونم اين فوتبال چه لذتي داره كه ملت اينهمه هلاكشنWhoop De Dooبيست و دو تا مردگنده ميفتن دنبال يه توپ كه چي بشه؟

پ.ن:ازسينه ي تنگم دل ديوانه گريزد/ديوانه عجب نيست كه ازخانه گريزد

      من ازدل و دل از من ديوانه گريزان/ديوانه نديدم كه ز ديوانه گريزد

باي تا بعد


چهارشنبه 28 اسفند1387 |

 
     
 

این انسانهای مزخرف !

 
سلام دوستان عزیز خوبید همگی؟

آی من حرصم میگیره آی من لجم میگیره آی من دوباره حرصم میگیره ازچی؟ از اینهمه آدم مزخرفی که دور و برم ریخته و نمیدونستم که اینهمه بیجنبه تشریف دارن اه اه اه پاشدن رفتن کلاس تشکیل دادن اونم بعداز اونهمه مذاکره وتوافق و امضاجمع کردن مبنی براینکه بتعطیلیم اینااصلادموکراسی حالیشون نییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییست حیف اونهمه پزی که تو پست قبل دادم!!!  بله ما پاشدیم به صورت آویزون رفتیم دانشگاهWhoop De Doo حالابماندکه دهن اون خودشیرینای مزخرف روحسابی سرویس کردیمجالب اینجاست که افرادی که کلاس تشکیل داده بودن سالی به دوازده ماه دیده ی مابه جمال اونا منورنمیشه تازه دم عیدی یادشون افتاده که چی؟دانشگاهی هم وجودداره  کلاس حقوق تجارت دیررسیدم و نرفتن رو به ضایع شدن ترجیح دادمWhoop De Dooگفته بودم که من آدم بشونیستم زبان تخصصی رو هم با اجازه ی خودمون نرفتیم سه شنبه هم حقوق مدنی رو نرفتیم البته اون انسانهای مزخرفی که گفتم جفت پاهاشونو چپوندن تو یه کفش که ما میریم شما هم هرچقدر خودتونو به در ودیواربکوبین بیشتردردتون میگیره پس سعی بیخودنکنید ما هم یه نگاه عاقل اندرسفیهی انداختیم و اومدیم خونهاینا تو خط فکری ما نیستن

بگذریم فقط من موندم توفکراون امضاهایی که زده بودیم وبدترازهمه اون چندنفرشهرستانی ای که باخیال راحت رفتن خونشون وامضاها هم پیش اوناست اگه بفهمن خدا به دادبرسهتا سال دیگه فقط مسخره مون میکننبه من چه اصلاWhoop De Doo

راستی ۲۳ اسفندتولدمامانی خوشگلم بود الهی من فداش بشم مامانی مهربونم پسا پس تولدت مبارک!!!یه تولدخودمونی واسش گرفتیم Birthday Party

این چندروزه سرمون انقدرشلوغ بود که نگو این خونه تکونی هم مگه تموم بشو بود؟پدرمون دراومد

جمعه عقدکنون ونامزدی یکی ازفامیلا بود ماهم فامیل دامادبودیم هم عروس آخه عروس داماد دخترعمو -پسر عموهستنالبته زیادخوش نگذشت رفتیم مثل بوق نشستیموآقای دامادهم بوق تراز ما نشست و نرفت انگار قرارنبوددیگه نامزدشوببینه!محدثه ی عزیزم هم آخرای عروسی رسید آخه ازارومیه میومدن واسه همین طول کشیدقلب  راستی داداش کوچیکه ی عروس آذری رقصید همه مون کفیدیمهرچندازش خوشم نمیادولی خداییش خیلی باحال رقصید درضمن فردا هم عروسی دعوتیم امیدوارم این یکی خوش بگذره دیگهWhoop De Doo درهر حال ازصمیم قلب برای همشون ازخداطلب خوشبختی و زندگی توام باعشق میکنمبا هفت هشت تا بچه ی دماغو(اینش شوخی بود!)

قدم درراه یه امرخیرگذاشتمYattaزودی بدجنسی نکنیدمنظورم واسه یکی دیگه بودامیدوارم حل بشه.

نمیدونم این دیگه چه جورشه تو محرم صفر که عروسی ای چیزی نبودناخنام مثل بچه ی آدم بلندشدن و اصلا نشکستن اما حالا که عروسی پشت عروسیه هرروز یکیش نفله میشهکلافه

 وای عیدداره میرسه یه جوریم دلهره دارماما ازخدا میخوام سال خوبی برای همه باشه ما هم میون اونا

پ.ن:هنوزباسولمازکارد و پنیریم كماكان

پ.ن:واسه فرداوقت دندونپزشکی داشتم ولی به صورت خیلی مرموزانه کنسلش کردمچیه خوب حوصله نداشتم

پ.ن:یه بدجنسی وحشتناکی انجام دادم در موردیه نفر  که اگه بدونه پوستمو میکنه و باهاش پالتو میدوزه!یا به طرزدلخراشی منو به قتل میرسونهالان دیگه خون من واسش حلاله! ! !Tornado

پ.ن:دلم واسه صدای اندی تنگیده(چرا میخندی؟میام میزنمتا )اندی بعدازسیاوش قمیشی خواننده ی محبوب منه

پ.ن:ازهمه تون ممنونم به خاطرنظرای قشنگتون واینکه به وبلاگ من سرمیزنید

 


یکشنبه 25 اسفند1387 |

 
     
 

من با تو قهرم!

 
سلامHelloخوبیدهمگی؟Sun

من که دارم میمیرم ازدندون درد همین الان یه قرص استامینوفن خوردم تابلکه دردش ساکت شه

به سلامتی ازدیروزخودمونو تعطیلیدیم البته ۳ تاازاستادا گفتن اگه نیاید حذفتون مینماییم وازاونجایی که ماحقوق میخونیم و کله مون شقّه yes2.gifتازه خیلی هم شجاعیمSumo Wrestler وازاین تهدیدهاباکی نداریمdon-t_mention.gifپس درنتیجه چی؟ آفرین درست حدس زدید: نمیریم!!!yes3.gif

بازم خبری ازخوشگلا:دوشنبه سر کلاس جزا نمیدونم اینا چه مرگشون بود ازوقتی پاشونوگذاشتن تو کلاس وحتی ازوقتی استاداومدسرکلاس هرهر کرکر شون همچنان به راه بودlaugh1.gif انقدر این وحشی کاریشونو ادامه دادن تا اینکه استادقاط زدآخرش گفت اگه بازم صداتونو بشنوم بیرونتون میکنم وبیرون رفتیدبریدحذف کنید ما: اونا: (حالا هی بگید چرابااین خوشگلاتون لجید)

همون دوشنبه:من و پریساآدم بشو نیستیم صبحا تا بیخش میخوابیم  و این میشه که  بدو بدو حاضر میشیم وبعدازاستادتشریفمونو میبریم سرکلاس اونم با نیشهای باز کلاس حقوق تجارت هم به همین نحورفتیم که الان گفتم این استادهم سبکش طوریه که هرکی بعدازاون بیادکلاس وجودش کآن لم یکن شیئا" مذکورا میباشدولی ماخوشبختانه دراثنای حضورـ غیاب رسیدیم واستاد حاضر زد حالاقبل اینکه برامون حاضربزنه فریده وسولماز:غیبت زدبراتون دلم میخواست اون لحظه بگیرم لهشون کنم

بعدازکلاس تجارت باسولماز حرفم شد( البته نه سر اون قضیه ی مسخره کردنشونا)خلاصه حسابی گیس و گیس کشی بود وقهریدیم اعصاب نداره نمیدونم چش بود ازصبح دعواداشت باهمهوما تا جایی که میتونستیم خویشتن داری مینمودیم  سولماز: ما : دوباره سولماز: ما: سولماز: اینجادیگه کاسه ی صبرمن یکی فجیع لبریز شدوقاط زدم وروابط کلا" تیره و تاره الآن.

مثل اینکه قسمت نیست من سر وقت برسم مطب دندونپزشک آخه دیروز ۵ دقیقه دیررسیدم دوبارهم زودترازوقتش رسیدم تازه وقتی دیرم بشه آسانسور خرابه.

وااااااای که مصرف هله هوله مون فجیییییییییییییییع بالا رفته36_1_51.gifلواشک وتمرهندی هم که جای خوددارد عشق منه .

وای من انقده ازخونه تکونی بدم میاد انقده بدم میادکه حدنداره .

 

پ.ن:تازگیا فجیع افتادم تو خط آبنبات بمبی ها روزی ۳ تا رو شاخشه

پ.ن:دلم عروسک گنده میخواد

پ.ن:یه ماه پیش یه کیف گرفتم سمیرا و بابا میگن شبیه لواشکه

پ.ن:مثل عکس رخ مهتاب که افتاده برآب/در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

پ.ن:کمدلباسام دیدنیه تادرشو وا میکنی لنگ شلوار و آستین بلوزه که هجوم میاره طرفت ومامان هربار که بازش میکنه کلی شرمنده م میکنه با حرفاش

پ.ن:من اگه نخوام رپ گوش نکنم کیو بایدملاقات کنم؟آی بدم میادکلافه

پ.ن آخری:اگه اشتباه تایپی داشتم عفوکنید آخه سجاد داره با دسک تاپ بازی میکنه ول کن هم نیست این شده که دارم با لپ تاپ درب و داغون که کیبوردش برچسب فارسی نداره،مینویسم و از کت و کول افتادم کلافه

بای تابعد


چهارشنبه 14 اسفند1387 |

 
     
 

بالاخره آپیدم!

 
بعدا نوشت:به یکی ازکامنت ها پاسخ داده شده !!! البته کم کم میخوام مثل بعضی ازدوستان همینجا به کامنتایی که پاسخ لازم دارن جواب بدم

سلام سلام دوستای گل خوبید همگی؟

وای که دلم لک زده بود واسه شماها و وبلاگم

ازکجاشروع کنم؟؟؟؟؟؟یول

بالاخره این دخترعموی ما هم عروس شدclapping.gifبله حالا بماندکه ماتقریبا آخرین نفری بودیم که باخبرشدیمالبته ازصدقه سرمادرعروس که میشه زن عمو جان جان ما

تو این مدت این خوشگلای گوسفند(البته بلانسبت گوسفند) به پر و پای ما پیچیدنTornadoاونم چه پیچیدنی آخه ما ازترم اول به این خوشگلا محل ندادیم تا امروزو این شده که چندان دل خوشی از ما ندارن برگشتن گفتن:این خانم . . .(فامیلی منو گفتن ) خیییلی مغرورهافاده اییه شدیدو ازهمه مهمتر راست میره راست میاد واللا نمیدونستم وقتی میرم ومیام به افتخارشون وسط سالن حرکات موزونی انجام بدم تا دیگه دلخور نشن چه دل خجسته ای دارن اینا حالا کم ازدست خوشگلا میکشیم این دخترای کلاس هم واسه مامعضل شدنgirl_cray2.gif دارن میمیرن ازفضولی که بفهمن من دوست پسردارم یانهRuminateBegging آخه ما سه تا دوستیم پریسا و سولماز و من  پریسا دو ساله که نامزدکردهسولمازهم تقریبا از اوایل ترم سوم با پسری به اسم محمدرضا دوسته و ترم بعدی ازدواج خواهندکردGeminiو حالا ازاونجایی که من این وسط مجهول النامزدم حس فضولی خیلی ها ناخودآگاه برانگیخته میشه بذارانقدرتو خماری بمونن تا فسیل شن وعبرتی بشن برای سایرین

وایییییی که چقدر سر این کلاسای زبان تخصصی ما میخندیم بس که لهجه ی این خوشگلا زاغارته

حالا جالبش اینجاس که شدیدا احساس میکنن با لهجه ی اصیل brıtısh Amerıkan صحبت می کنن

آقا من هرچقدرخویشتن داری میکنم که به شکم استادتفسیرمون نخندم موفق نمیشم و یهو میبینم نیشم تا بنا گوش بازه

راستی مامانم و بابام و خاله ی مامانم ۴ فروردین میرن کربلا نمیدونم خوشحال باشم یا نه خیلی دلم براشون شور میزنه اما امام حسین خودش مواظبشون هست مواظب همه ی زائراشه

من مطمئنم این خوشگلا باز یه بامبول جدید دارنآخه بدجوردارن ادا میدن مثل اینکه دفعه های پیش آدم نشدن تنشون میخاره انگار حالا که دلشون میخواد اساسی له بشن ما حرفی نداریم با کمال میل لهشون میکنیم خداایا ببین هی ما میخوایم مثل آدم باهاشون رفتار کنیم میبینی که خودشون نمیخوان  اصلا بالکل اینا بیجنبه ن

پریشب با سجاد(داداشم) رفتیم تا من ازعابربانک محل مون پول بردارم که دیدیم خرابه  البته چیزجدیدی نیست  مجبورشدیم بریم ولیعصر حالا نکته ی جالبش اینه که من با یه آبنبات چوبی گنده پشت فرمونمو اصلا حواسم نیست که مردم دارن منو میبینن پشت چراغ قرمز دوزاریم افتاد که بله عجب سوتی محشری دادم حالا داشته باشین انواع قیافه هایی که با دیدن من به وجود میومدن:       !!!!!!  از سجاد میپرسم اینا به کی  دارن میخندن؟ سجاد: به من   .

حالا بگم از سوتی امروز:ازهفته ی پیش یکی از استادها قراربود بره تهران وشنبه کلاس ۸ تا ۱۰  تشکیل نشه من و سولماز هم از فراوانی ای کیو یادمون نبود که کلاس نداریم و پاشدیم از کله ی صبح راه افتادیم وسط راه من به پریسا اس ام اس دادم که کجایی گفت خونه،حالا ته دلم دارم به ریشش میخندم که خواب مونده یهو دیدم نوشته مگه قرارنبود امروز ال*سان نیاد شما چرا زود رفتین؟ ما:کلافه و تا دانشگاه حسرت خوابی که میتونستیم داشته باشیم ولی ازدست دادیم رو،خوردیم رفتیم دیدیم امثال ما زیادن البته بیشترشون خوشگلا بودن من میخواستم کسی منو نبینه که اومدم وگرنه بعدها مایه ی خنده ی این و اون میشم داشتم یواشکی میرفتم کتابخونه که یهو دیدم یکی سلام داد بهمHello س*یفی بود یکی از همین خوشگلا ،من:سلام صبح بخیر whistling.

خوب دیگه چیز خاصی یادم نمیاد اگر یادم افتاد مینویسم.

بای بایبای بای


یکشنبه 11 اسفند1387 |