اول نوشت:ازالان میگم این آپ طویل میباشد ورود افرادبی حوصله ممنوع ازنوع اکیدا"!
سلام دوستای گل وگلابم
خوبیدخوشیدسلامتید؟؟؟
نمیدونم چی شده بودنه حوصله داشتم بیام آپ کنم نه وقت!
ازشنبه ی هفته ی گذشته شروع میکنم:صبح رفتم یونی ودوباره کلی به استادعجزولابه کردیم که بابا لااقل سه جلدو بکن دو جلد که بتونیم یه گلی بگیریم به این سرمون
اما هیهات اصلا گوشش بدهکارنبودوگفت هرکاری بکنید این سه جلدو بایدامتحان بدید من نمیدونم
(عقده ای
)ما هم که دیدیم فایده نداره سرسنگین نشستیم
یکشنبه:فقط یه کلاس داشتیم ۱۰ تا۱۲.ساعت ۴ هم قرار بود امتحان بدیم بنابراین تو کتابخونه با پریسا تندوتند داشتیم درس میخوندیم
که چندتا ازدخترای کلاس اومدن وگفتن خوشگلا بیرون منتظر شمان تا بیاین نظرتونو بگین واسه صحبت با استاد که امتحانو بندازیمش واسه فردا(اونایی که دانشجون میدونن که دانشجوجماعت کلا"اززیرامتحان و درس خوندن در میره اگه نتونه امتحانو حذفش کنه دست کمش سعی میکنه به تعویق بندازه!
) جونم براتون بگه ما هم ازخداخواسته دویدیم بیرون دیدیم همهی خوشگلا از اورجینال(
)گرفته تا مانکن (
) و خودشیرین(
) وایسادن فقط ریش سفیدنبود که به احتمال قوی توسلف مشغول تناول بوده!
مارفتیم بالا یعنی من وم ریم وپریسا وتعدادی ازخوشگلا



رسیدیم دم دراتاق استاد،من و مریم نرفتیم تو هرچند من و خودشیرین نماینده های کلاسیم اما به دلایلی روم نشدبرم اول اینکه استادتقریبا"آشنامونه دوم اینکه من خیرسرم عضوانجمن علمی گروهم وکلی دب دبه و کب کبه داریم و هارت و پورت واین حرفا
خجالت کشیدم برم بعد بگه فلانی همش ادعای علمش میشه پای عمل که میرسه میادواسه لغو عقب انداختن امتحان این شد که پریسا رو سپر بلا کردیم و فرستادیمش تو میدون
وبالاخره موفق شدن استاد و متقاعدکنن.
حالا ما خیلی وقت بودمیونه مون با این اورجینال و مانکن و دارو دسته ش که پنج نفری هستن،شکرآب بود
اونروز یه غلطی کردیم باهاشون حرف زدیم من وپریسا
آقا اینا رو میگی قند تو دلشون آب میشد
میمونا
خیلی خوشم میاد
هی دنبال بهونه میگشتن ما رو به حرف بگیرن من یکی که صورتمو میگرفتم به دیوار و حرف میزدم!کلی توذوقشون زدیم حال کردم
دوشنبه:سرکلاس تفسیرنرفتم
همچنین کلاس تجارت هم نرفتم ونشستم مرورکردم
بین ظهرامتحان داشتیم خیلی آسون داده بوداصلاتصورنمیکردم انقدرراحت بده عوضش اصلاح کردنش واویلاست ازاوناییه که منتظریه اشتباه جزئیه که نمره کم کنه! حالا سرجلسه ی امتحان بودیم فکرکن من از۴ برگه فقط صفحه ی اول و ۶ـ۷ سطراز صفحه ی دوم رو نوشته بودم که یکی ازخوشگلا برگشت گفت:استادمیشه یه پاسخبرگ دیگه بهم بدید؟! من:
خلاصه کلی تضعیف روحیه شدم رفت پی کارش!
۲ تا۴ حقوق جزاداشتیم استادمون داداش کوچیکه ی مدیرگروهمونه و روالش اینه که تا میرسه کلاس اول حضوروغیاب میکنه.اون جلسه رسیدبه اسم من به جای فامیلیم اسم کوچیکمو گفت!!! همه هاج و واج مونده بودیم بعددیدم همه دارن ریزریزمیخندن استادهم که انگارنه انگار!
خیلی صمیمی شده!
سه شنبه:سرکلاس فق*ه تط*بیقی کلی آب شدیم ازخجالت والبته ترکیدیم ازخنده
بحث نکاح بود آقا یه چیزایی آدم میشنوه که اصلا با عقل سلیم انطباقی نداره!
چهارشنبه:تعطیل بودم خیرسرم اما مگه مامان گذاشت بخوابم؟!
گفته بودم یه خانمی هست که میاد تو بعضی کارای خونه کمکمون میکنه؟ مشکل حقوقی پیچیده ای داره باشوهرش
هی به من میسپرد که کاری براش بکنم منم که قربون خودم برم!وقت واسه سرخاروندن ندارن چه برسه به حل اختلاف و وکالت و دعاوی حقوقی!
خلاصه این چهارشنبه مامان خانوم ورداشته از خودش باهاش قرارگذاشته که صبح بیا خونمون واسه لیلا توضیح بده مشکلتو
ازساعت ۸ این مامان رو اعصاب من بود که که پاشو پاشو
تا ساعت ۹ که اون خانمه اومد و من مجبور شدم پاشم دلم میخواست موهامو بکنم ازدست مامان!
صبحانه خوردمو با خانومه حرف زدم تا ۱۲ ظهر سندازدواجشو اینا رو آورد و دیدم و قرارشد بااستادمون مشورت کنم و بهش خبربدم
براش دعا کنید تا مشکلش حل بشه
پنج شنبه :هوافوق العاده طوفانی بود طوفان همراه با گردوغبارشدید
درضمن قراربودبریم ار*ومیه آخه دو تا ازعمه هام اونجا زندگی میکنن(محدثه اینا
) ما که راه افتادیم بارون گرفت البته نه بارون معمولی داشت گل (با کسره!)میبارید تا برسیم بابا فقط داشت شیشه رو میشست!وضع اونجا هم بهترازتبریزنبود مثل شهرارواح شده بودهمه جا گلی بود و پرازگرد وخاک
شب رسیدیم و ازاونجایی که مامان محدثه تبریزبودن بخاطر ختم یکی ازفامیلا محدثه جون شام درست کرده بود و مادستپخت محدثه رو خوردیم خییییییییییییییییییلی خوشمزه شده بود کدبانویی شده واسه خودش
کم کم باید بفرستیمش خونه ی شوهر!!!
بعدازشام کلی نشستیم و حرف زدیم طفلک صبح آزمون ق*لم چ*ی داشت
صبح هم آبشون قطع شده بودآخه همه داشتن ماشین و خونه و کوچه شونو میشستن! عمه بزرگم اینا هم که تهران بودن بنابراین فقط یکی ازعمه هامو تونستیم ببینیم
.صبح عمه کوچیکه اینا هم اومدن ار*ومیه.واسه نهار هم قرار بود بریم باغ عمه م اینا کلی خوش گذشت
ازدرخت گردو هم بالا رفتیم لباسامون هم خاکی شدن حسابی! با محدثه برده بودیم استکان ها رو بشوریم وداشتیم حرف میزدیم یهو محدثه به جای مرکزپلیس برگشته میگه:پلیس خونه!!!!!! اولش توجه نکردم ولی بعد که دوزاریم افتاد دلمو گرفتم و انقدرخندیدم!
بهش گفتم حتما تو وبلاگم مینویسم
برگشته میگه نه تو رو خدا
ولی ازاونجایی که بدجنسیم عودکرده نوشتم!
عصراز هم جدا شدیم و برگشتیم خونه تقریبا"آخرای یوز*ارسیف بود که رسیدیم راستی سمیرا با ما نرفته بودآخه جمعه کلاس داشت!
شنبه:صبح مثل جن زده ها ازخواب بیدارشدم که برم یونی
اما دیدم اصلا حال ندارم چشام هم بخاطرگرد و خاک اون چندروزبدجوری حساسیت داده بود وقرمزشده بود ومیخارید
و ازاونجایی که بنده در این ترم ید طولایی پیدا کردم در غیبت ازکلاسها،بنابراین خیلی راحت وجدانمو سربه نیست کردم و خوابیدم
که بعداز ۵ دقیقه بابا بیدارم کرد!
لازم به ذکره که بگم تو خونه ی ما از همون دوران طفولیت واسه مدرسه نرفتن یا غیبت ازکلاس و مدرسه و دانشگاه بایدعذر کاملا"موجهی داشته باشیم تا پدر محترم اجازه ی استراحت بدن
تا چشامو وا کردم ترسید و گفت:چرا اینجوری قرمزشده چشات؟
منم دیدم موقعیت خوبیه بیشتر تمارض کردم و گفتم:اصلا نمیتونم چشامو وا کنم میسوزه میخاره درد میکنه اصلا داره ازحدقه میزنه بیرون
خلاصه کلی تمارض کردم که اجازه بده بمونم خونه!
یهو برگشت گفت:پاشو بریم دکتر!
من:
نه بخوابم خوب میشه!
بابا:حساسیت با خوابیدن خوب نمیشه پاشو الان زنگ میزنم به دکترت تا وقت ویزیت بگیرم ازش
من:باباجون شما برو اداره من اگه خوب نشدم باشه میریم!
به زورراضیش کردم که چیزیم نیست وگرفتم خوابیدم تا۱۲ ظهر
به مامان هم سپردم که کاریم نداشته باش تا بخوابم!
سجاد رو هم واسه اردو ازطرف مدرسه برده بودن ج*لفا عصری برگشت و واسه مون سوغاتی خریده بود الهی فدات بشم داداشی چشم آبی من

یکشنبه:بامساعدت مامان بیدارشدم!
و در آن واحدهم لباس میپوشیدم هم کتاب میذاشتم تو کیفم!
طوری شدکه اصلا وقت نشدصبحانه م رو تو خونه بخورم مامان لقمه گرفت تا منو برسونه توماشین خوردم حتما هم باید جلوچشمش میخوردم آخه بهم اعتمادنداره که آیابعداخواهم خورد یا نه؟!
باز با پریسا بدو بدو!
ولی خوشبختانه استادتازه رفته بود سرکلاس!
وسط کلاس بود که اتود من افتاد رو زمین خوش*رو یکی از خوشگلا پاشد اومد ازرو زمین ورداشت داد بهم(وقتی داشت میومد کتاب خودش افتاد رو زمین طفلک!)آقا این بی جنبه های کلاس هرهر کرکرشون شروع شد
که آهان مبارکه و فلان! منو میگی دلم میخواست کله ی اونهمه آدمو یه جا بکنم!
چقدراینا نفهمن آخه؟یعنی چی؟
خلاصه گیردادن شروع شد!
کلا"یکشنبه من اصلا رو شانس نبودم.
دوشنبه:کلاس تفسیر فریده هی ور ور ور حرف میزد منم به حرف گرفته بود انقدرادامه داد که آخرش استاد شاکی شد آخ که من چقدردوست دارم این فریده رو لهش کنم!
پ.ن۱:بخدا من ازترم اول سابقه ی تاخیر و غیبت نداشتم اما نمیدونم این ترم چه مرگمه!
پ.ن۲:دیروز داشتیم تو خونه ازخواننده ها حرف میزدیم تا اینکه بحث رسید به سا*سی مانکن،مامان برگشته میگه:چی ساسی منقل؟! ما:
ماااااااااااااااااماااااااااااااااااااااان!
پ.ن۳:کامی قاطی کرده و این آپ رو طی مراحلی و با مکافات فراوان نوشتم لطفا"درحفظ و نگهداری آن کوشا باشید!
پ.ن۴:یه عمره دنبال دلت دلم نفس نفس زده!
بای بای تا بعد!